سعید قطبی زاده
شاید شروع خوبی برای این نوشته نباشد گفتن این حرف که خاستگاه مستندساز در موارد بسیاری، میتواند روشنگر سبک کاری او و نحوهٔ انتخاب موضوع فیلماش باشد. در بین مستندسازان فعال، خیلیها در میانسالی به این کار گرایش پیدا کردند، برای عدهای مستند ساختن یک نوع زنگ تفریح است در فاصلهٔ ساختن دو فیلم داستانی یا نگارش دو کتاب، برخی مستند ساختن را چنان دست پایین گرفتهاند که با کمترین بضاعت و بدون تخصص و شناخت، صرفاً موضوعات مورد علاقهٔ خود را مصور میکنند. اینکه با چه نیتی مستندساز پشت دوربین قرار میگیرد و تا چه اندازه سوژهاش برای او اهمیت دارد، میتواند در شناخت مسیر حرفهای او عاملی بسیار تعیینکننده باشد، خصوصاً برای جوانی که در گامهای نخستین فعالیتاش است.

محمد کارت فرزند سینماست و تقریباً در سینما هر حرفهای را تجربه کرده است؛ از بازیگری تا دستیاری کارگردان و ساختن فیلم پشت صحنه و... زمانی که برای ساختن اولین مستند مهماش پشت دوربین قرار گرفت، خیلی خوب قواعد کار را بلد بود. حاصل همکاری در پروژههای مهم، مثلاً به او آموخته بود که فیلمبرداری زیر آب چگونه است و چه روایتی باید برای مستندی اجتماعی انتخاب کرد. به همین خاطر بود که سال گذشته مستندش، تقریباً یکی از دو سه مستند برتر سال شد؛ هم از نظر تعداد جوایز مهمی که در جشنوارههای مختلف گرفت و از بابت جلب نظر مساعد منتقدان و کارشناسان.
مستند او با نام «خونمردگی» به ظاهر اثری اجتماعی و معترض بود علیه برخی ناهنجاریها در دههٔ اول محرم. او با شهامت دست روی نقطهٔ حساسی گذاشته بود که با اندکی سهلانگاری و بیاحتیاطی ممکن بود فیلماش هرگز و هیچ جا امکان نمایش عمومی پیدا نکند. اما در همان دقایق اولیهٔ فیلم نشان داد که موضوع مورد علاقهٔ او پیش از هر نوع گرایش روشنفکرانه، انسانی است. محلهای که به سراغ آن رفت، در حاشیهٔ مقبرهٔ سعدی در شهر زادگاهاش، کانون فقر و جهالتی چنان عظیم بود که از همان دقایق میشد فهمید که کارگردان جوان حالا حالاها دست از این محله برنخواهد داشت.
فیلم دوم او با رویکردی مشابه ادامهٔ منطقی اولی است. «بختک» سرگذشت سه زن در همان محلهٔ «خونمردگی» است. آنچه دو فیلم را به هم متصل میکند شخصیتی است که در مستند اول زندگیاش مرور شد و در دقایق آغازین مستند دوم مشخص شد که یکی از سه زن مورد نظر مادر اوست. بنابراین ایدهٔ اصلی «بختک»، رهاورد تحقیق اوست در زمان ساخت «خونمردگی» که همزمان که به قدارهکشها و لمپنهای محلی میپرداخت،گاه وارد خانهها هم شد و به نحوهٔ معیشت خانوادهها هم سرک کشید. زمانی که سوژهٔ یک مستند انسان باشد، صرفنظر از قابلیتهایی که مستندساز در او دیده و تشخیص داده، نوع رفتار و شیوه حضورش جلوی دوربین میتواند جذابیتش را فراتر از آن قابلیتها، دوچندان کند. به طور مثال، زن میانسالی که ابتدا معرفی میشود از هر نظر وضعیتی قابل تحملتر دارد به نسبت زن جوانی که پس از او میبینیم. اما رفتار و گفتار صریح و بی ادای اولی، دقایق دلنشینتری میسازد. بر همین اساس، جایی که فیلم به ایستگاه پایانیاش میرسد و آخرین زن طرف گفتوگوی فیلمساز قرار میگیرد، دیگر تنها اطلاعات تکان-دهنده از زندگی اوست که شفاهاً بیان میشود و ایدهٔ خاصی برای اجرا وجود ندارد. و همین مقایسهٔ ساده نشان میدهد که جنس حضور جلوی دوربین، تا چه اندازه میتواند آدمهای اجتماع را با همهٔ دربهدریها و ناکامیها و زندگی ترسناکشان، به شخصیت تبدیل کند. شخصیتهایی که بر خلاف تصور رایج از نمونههای مشابهشان در اجتماع، رفتاری غیرمنتظره دارند. شوخیها و سبکسریهای زن میانسال را بگذارید کنار رفتار ماتمزدهٔ زن پایانی و به موضوع شخصیتپردازی در سینمای مستند فکر کنید. جستوجوی غیرمستقیم مضمون از دل کنشها و افعال واقعی و ملموس آدمها، زمینهٔ شکلگیری شخصیتهای راستین است. هر اندازه امکان نمایشگری و رفتار غیرطبیعی به وجود بیاید، مستند از واقعیت اصیل فاصله و به سمت واقعیت بازسازی شده میل میکند. در مواردی اجتنابناپذیر و ایبسا مدبرانه، راهحل در بازسازی واقعیت است اما حتی تصور اینکه فردی عادی جلوی دوربین دارد ادای خودش را درمیآورد تا منِ شیکتر و جذابترش را به نمایش بگذارد، چندشآور است و دور از اصولی که سینماگر مستند به آن تعهد دارد.
«بختک» با امکاناتی بهتر ساخته شده و نسبت به «خونمردگی» فیلمی شکیلتر است. با این حال جنون آن فیلم علیرغم ضعفهایی که دارد، بیشتر در خاطرمان میماند تا قاببندیهای دقیق «بختک» و روایت و تدوین فکرشدهاش.
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۳ساعت   توسط مسعود زارعیان
|
محسن بیگآقا
«من می خوام شاه بشم» را میتوان فیلمی «مستند/ داستانی» خواند. چون فیلم عملا قاعدههای درام در سینما را رعایت میکند. پس از معرفی اجمالی شخصیت اصلی و حرفهاش، بهسرعت بهسراغ درآمد و افزایش نقدینگی از طریق جایزهای که دریافت کرده، میرود. در این بین، بر تلاش او برای تحقق رویایش – که با غرور بهعنوان محور اصلی فیلم پیوند خورده - امکانپذیر میشود. از حدود دقیقه بیست ماجرایی خانوادگی درام را به اوج میرساند و ویژگی اصلی شخصیت عباس را تحلیل میکند. از طرفی در برخی صحنههای فیلم، هماهنگی و بازسازی عنصری تفکیکناپذیر بهنظر میرسند.
شروع فیلم مثل قصه پریان است: دو آلمانی كه شب جایی را ندارند، شبانه خانه عباس برزگر را میزنند و وارد خانه میشوند تا شبی را سپری كنند. سادگی خانه، چای و شام شب را میپسندند و از آن شب بهعنوان بهترین شب ایرانی خود یاد میكنند. توریستهای دیگر به خانه عباس میآیند و بهتدریج با پولی که از اقامت آن ها بهدست میآید، وسعت خانه بیشتر میشود و مهمانان نیز بهتناسب، بیشتر! اما فیلم فقط ماجرای یك میزبان خوب ایرانی برای خارجیها نیست. فیلم درباره فردی بلندپرواز است كه به قول خودش نقطه مقابل همسر اولش قرار میگیرد. البته این بلندپروازی افراطی وقتی با وجود زن و سه فرزنش به بحران میانجامد و خانواده اش را دلخور میكند، بهای سنگینی دارد. فصل دعوای عباس با دخترش كه از مهمترین لحظههای فیلم است، تلخترین فصل فیلم هم هست.حتی وقتی در پایان عباس از بهشتی كه ساخته میگوید و از آمدن عشق و دلتنگی به زندگیش ابراز رضایت میكند، در صدای آرامش غمی موج میزند و از حركتی كه در قبال خانوادهاش انجام داده، نگران بهنظر میرسد.

"من میخوام شاه بشم" ، مستندى چند لایه است و به تدریج همراه با پیشرفت ماجرا، لایههایش باز مى شوند. فیلم از آن دست مستندهایی ست كه نباید گول خلاصه داستان یا حتی شروعش را خورد. در ابتدای فیلم عباس برزگر را میبینیم كه با گفتن اینكه آرزویش پادشاه شدن بوده، خود را به داخل یك استخر سرباز در یك باغ میاندازد و دوربین با او بهزیر آب میرود. بعد او به ماجرایی كه اسم فیلم را رقم زده اشاره میكند: " در درس انشای كلاس چهارم ابتدایی نوشتم میخواهم شاه بشوم. معلم كتكم زد و گفت خانواده من دو شهید داده تا انقلاب بشود و شاه نداشته باشیم، حالا تو میخواهی شاه بشوی؟! " بهتدریج او با استفاده از فرصتهای پیش آمده وجایزه دویست هزار یورویی، به رویای شاه شدنش جامه عمل میپوشاند و به سوی ساخت دهكدهای میرود که به سبك دو قرن قبل ساخته شده و قرار است خان و شاه اش خودش باشد. مضمون پنهان فیلم، جدا از ایده زیبای " ماشین زمان " در ذهن عباس، اصلا همین اراده، غرور و تصمیمسازی دشوار شخصیت اصلی است که در راهش – در مسیر خان و شاه شدن - از همهجا و همهکس قربانی میگیرد: همسرش از فرط کار کردن در خانه برای مهمانان همیشگی خارجی، پلاتین دردست دارد. دختر و پسرش زندگی خود را رها کرده و پای کار پدر ماندهاند. از آنها جالبتر، خود عباس است که بیماریهای متعددی از جمله قند دارد و بهروی خودش هم نمیآورد. او بارها در فیلم اشاره میکند که: " من نمیخواهم رویاهایم را ازدست بدهم ومعمولی باشم. " و از این نظر اراده خاصی را نشانمان میدهد. همچنین به مدیریت نظامی بهدلیل مدت کوتاهی که در پادگان بوده اشاره میکند که در ساخت رویاها کمکش کرده است.
در پاسخ سوال کارگردان که از دلایلش برای ازدواج مجدد میپرسد، پاسخ میدهد که كه چارهای نداشته و برای آینده كاری خود باید تن به اینکار میداده؛ چون عشایر با كسی همكاری میكنند و به میان خود میپذیرند که از خود آنها زن گرفته باشد. او حتی در فلسفهبافی برای ازدواج دومش افراط میکند و توجیه میکند که: " پسرم نمیتواند جایگزین خوبی برایم باشد. باید پسر دیگری از زنی دیگر بیاورم! "
در تیتراژ پایانی فیلم اولین جمله این است: " با تشكر از اعتماد عباس و خانواده اش" و منظور فیلمساز ورود به حریمی است كه مستندساز بهدشواری می تواند واردش شود. مثل جاییكه در لحظهای خصوصی بین پدر و پسر، عباس از پسرش میخواهد جدی باشد و لیاقت پسر او بودن را داشته باشد! یا فصل ماقبل پایانی فیلم كه از عجیبترین لحظههای فیلم است و عباس را كه زن دوم اختیار كرده، در تقابل با زن مذهبیاش كه نماز جماعت میرود، قرار میدهد.
ساخت فیلم حرفهای است، لوكیشنها سنجیده انتخاب شدهاند و حس خوبی به تماشاگر منتقل میکند. نورپردازی اثر و نحوه قرارگرفتن دوربین در مقابل سوژه نیز درست است و به همین دلیل كیفیت كار بالا و حرفهاى از كار درآمده است. فضای باز و طبیعی را همراه با نگاه فیلمساز در روز و شب حس میکنیم. دوربین گاه با شخصیتها حركت میكند و ما را در کارها و رفتار آنها شریک میکند. اما نمای زیبایی در فیلم است که خلاقیت فیلمساز را نشان میدهد: در تاریکی نوری را میبینیم که گسترش مییابد. نور که زیاد میشود، میبینیم که دوربین زیر سیاهچادری قرار گرفته که در حال علم شدن است.
+ نوشته شده در شنبه ۱۱ بهمن ۱۳۹۳ساعت   توسط مسعود زارعیان
|